هوا گرم است و مردم در خانه هايشانند . امام علـﯽ (ع ) بسوﻯ بازار خارج شد .

    -  الآن بيرون نرو ..

    -  آفتاب ، سوزان است ..

    -  نه .. شايد حاجتمندﻯ كمك بخواهد .

   و در راه ..

   - سنگين است .. سنگين است .. اما چاره نيست .. بچه ها .. گرسنگـﯽ .. تشنگـﯽ .. چكاركنم ؟

    ا مام علـﯽ ( ع ) به او نگريست . آمد و كوزه را از او گرفت و به خانه اش برد و در مورد حالش از او سؤال كرد .

    - ( حضرت ) علـﯽ بن ابيطالب(ع) همسرم را به مرزها فرستاد و بعد از چند روز خبر مرگش را شنيديم . در حالـﯽ كه من صاحب     

  كودكان يتيمـﯽ هستم و چيزﻯ ندارم . ( اين ) تنگـﯽ مرا مجبور كرده تا براﻯ مردم كار كنم .

     امام علـﯽ ( ع ) با ناراحتـﯽ به مركز حكومت رفت و زنبيلـﯽ كه در آن غذا بود ، برداشت و برگشت و در را كوبيد .  

 - چه كسـﯽ در مـﯽ زند ؟

 - من ، آن بنده اﻯ هستم كه كوزه را با تو برد . در را بگشا . چيزﻯ براﻯ بچه ها دارم .

 - خداوند از تو راضـﯽ باشد و بين من و علـﯽ بن ابيطالب ( ع ) داورﻯ كند .

  امام علـﯽ ( ع ) وارد شد و فرمود : همانا من دوست دارم ثواب بدست آورم . پس مرا براﻯ يكـﯽ از اين دو كار برگزين  : آماده كردن نان يا بازﻯ با بچه ها .

 - من در درست كردن نان ، از تو تواناترم . پس تو با بچه ها بازﻯ كن .

   امام علـﯽ ( ع ) بسوﻯ دو كودك كوچك از بین آن ها رفت و در دهانشان خرما گذاشت ، در حالـﯽ كه به هر يك ازآن دو مـﯽ گفت : پسر عزيزم ! در آنچه بر تو گذشت ، علـﯽ بن ابيطالب را حلال كن .

  يك ساعت بعد ..

 - برادر! تنور را روشن كن ..

 - خدايا ! خير و ثـوابت را بر اين مرد ببار  ..  اما  ..  علـﯽ بن ابيطالب .. چگونه  ..  ؟  او به حال درماندگان نمـﯽ نگرد ..  ما 

   درمانده ايم ، اما او ..

  امام علـﯽ ( ع ) مبادرت به روشن كردن نمود . زمانـﯽ كه آن را روشن كرد : بچش اﻯ علـﯽ ! اين جزاﻯ كسـﯽ است كه بيچارگان و

   يتيمان را فراموش كند .

 در اين هنگام خانمـﯽ آمد و خليفه ﻯ مسلمانان را مشاهده كرد و تعجب نمود .

 - اﻯ واﻯ بر تو .. آيا مـﯽ دانـﯽ او كيست ؟ او امير مؤمنان است .

 - واﻯ بر من .. چكار كنم ؟ پس با عذر خواهـﯽ بسويش رفت ..

 شرمم باد ! واﻯ بر من .. ببخشيد .. معذرت مـﯽ خواهم .. اﻯ امير مؤمنان ، ببخشيد ..

 -  نه .. نه .. بلكه در آنچه از كارت كوتاهـﯽ كردم ، من از تو شرم دارم .